X
تبلیغات
دفتر خاطراتم
دفتر خاطراتم
نامه ی من و اشک جمال / جشنواره غذا و آب بازی / 22 بهمن

السلام علیکم

هاو دو یو دو ؟

وای خانوم توحیدی برگشت .... دبیر فیزیک پارسالمون .

نی نیشو به دنیا آورد . دختره اسمشم ریحانست .

مرداد به دنیا اومد . اسم شوهرشم ...

ولش کن به درد شما ها نمی خوره .

بیچاره دبیر فیزیک قبلیمون دلم واسش سوخت . دکش کردن رفت .

خیلی خوش حال بودم که توحیدی دوباره برگشت .فوق العاده بود عالیییییییی بود . 

برا اولین بار بود که تو این مدرسه امسال فیزیکو فهمیدم .

منو که دید یه نگاهی بهم کرد گفت تازه موهاتو کوتاه کردی ؟

آخه موهام تو سوییشرتم بود . گفتم نه . همه گفتن بلند کرده نه کوتاه !

درش آوردم گفتم ایناهاش کوتاش نکردم !

آخه جدیدا وقتی یه مدت سرمو با کلیپس یا کش می بندم سر درد می گیرم واسه این تو مدرسه هم نمی بندم.

همون روز یعنی دو شنبه ، زنگ کامپیوتر امتحان هندسه داشتیم .

معلم کاممونم گفت موهاتو چی کارش کردی خوشگل شده ؟!

ای بابا ! حالا هر کی از بغل من رد می شد فکر می کرد من موهامو درست کردم که بازشون کردم .

یک شنبه تو کلاس فاطمه اینا بودم که دیدم یه آدم خیلی خیلی قد بلند مثل شبح که صورتشم با چادر مشکی پوشیده شده بود وارد کلاس شد .

هممون ترسیدیم . یهو منصوره چادرو از رو صورتش کشید کنار .

خیلی با حال بود . دو تا چادر برداشته بود یکیشو گوله کرده بود تو دستش گرفته بود یکی دیگشم انداخته بود رو دستش و دستشو برده بود بالا انگار که یه آدم فوق العاده قد بلند و وحشتانکه ! یا یه جنازه ی کفن پیچ .

سریع بهم توضیح داد چی کار کرده . من هم اون کارو کردم و از در کلاسشون اومدم بیرون که برم تو کلاس خودمون تو راهرو همه ترسیدن چند نفر جیغ کشیدن . یکی بود خیلی داشت جیغ می کشید ولی من درست نمی دیدم .

رفتم تو کلاس همه هول کردن !

کفشم از زیر چادر زد بیرون همه داد زدن گفتن درنازههههههههههههه ....و ریختن سرم چادرو از رو کلم کشیدن کنار .

خیلی خندیدیم . همه خیلی می خندیدن . یهو چشم برگردوندم دیدم یه جمعیت انبوهی دم کلاس ما سبز شدن که منو مشاهده کنن .  معروف شدم تو مدرسه

فائزه خیلی می خندید می گفت خیلی باحال بود درناز ، نازی می گفت یه بار دیگه یه بار دیگه بیا بریم تو راهرو ...

گفتم برو بابا یه دقیقه اومدم اینقدر جیغ کشیدن همه که خودمم باورم شده بود یه شبحم .

هی می گفت نه بیا بریم اولا رو بترسونیم . گفتم من نیستم اگه از شانس منه که یهو ابهری جلوم سبز میشه حالا بیا و درستش کن . هیچ جوری راضی نشدم دوباره خودمو اون ریختی کنم . فاطمه و معصومه هم از کلاسشون اومدن بیرون بس که صدای جیغ جیغ شنیدن !

نازی اومد به فرناز گفت تو جای درناز بیا برو زیر چادر . فرنازم به زور قبول کرد .

فرناز خودش قدش بلند هست حالا زیر چادرم اون ریختی دستشو برده بود بالا !

واقعا وحشتناک بود . من و نازی و فائزه هم دست همو گرفته بودیم و اسکورتش کرده بودیم .

داشتیم می رفتیم انتهای راهرو سمت کلاسای اولا که یهو موسوی زبان اومد بالا ...

قیافش دیدنی بود هول کرد وحشت کرد . فرنازم تا اونو دید چادرو کشوند پایین و انداختن تو بغل من و اومدن در برن .

موسوی برگشت یه نگاه بم کرد و مشخص بود هم عصبانی بود هم نمی تونست جلوی خندشو بگیره .

منم بدو بدو به رو نیووردم پشت سر فرناز اینا دویدم تو کلاس فاطمه اینا .

بعدا فائزه بهم گفت که اونی که خیلی جیغ می کشید نازنین بوده !

ای نامرد ! خودش این همه ترسیده به تلافیش می خواسته اولا رو بترسونه .

دو شنبه که زنگ اول زبان داشتیم حسابی تو فکر امتحان هندسه بودم . موسوی همون اول که اومد هنوز درسو شروع نکرده بود داشت حرف می زد منم تو فکر بودم و اصلا حواسم به حرفای اون نبود .

به خودم اومدم دیدم همه ی بچه های کلاس دارن منو نگاه می کنن و می خندن .

گفتم چیه ؟ الهام برگشت گفت تو رو می گه ها !

- کی منو می گه ؟!  کیههههههههه ؟ کیهههه؟

الی : خانوم پدر سوخته .

بابا کجایی تو ؟ همون که دیروز با چادر اومدی تو کلاس دیگه .

موسوی هم اصلا به من نگاه نمی کرد اما با یه لبخند مرموزانه ای زیر چشی معلوم بود داره نگاه می کنه گفت آره می شناسمش کی بود بعدش می خواست رد گم کنه مثلا دوید رفت تو کلاس تجربیا به جای کلاس خودش .

خوب بریم سراغ عکسای معصومه !

اومده بود می گفت چی نوشته بودی تو وبت که به زودی عکسای معصومه در این وب پخش خواهد شد !

- من که گفته بودم پخشش می کنم تو جدی نگرفتی !

گفت خوب ؟ سپرایزت چی بود ؟ گفته بودی بهتره نرم وگرنه سپرایز می شم !

کفم برید گفتم یعنی اصلا ککتم نگزید که من قراره عکساتو بذارم ؟

گفت نه ! خوب نذاشته بودی که !

- اِ اِ اِ خوب اعلام که کردم حالا می ذارم .

+ خب بذار

- یعنی مهم نیست واست ؟

+ نه خب کسی آدرس وبتو نداره که حدیثه می بینه و چند تا دیگه از بچه ها

- یه سری از بچه های کلاس ما هم میان تازه تو سرچم می تونن پیدا کنن بیان ! یعنی عکسای بی حجابتو بذارم مهم نیست واست ؟!!!!!!!!!!!!

خلاصه این که گفت من مطئمنم تو این کارو نمی کنی و اگه بهت اعتماد نداشتم هیچ وقت عکسای اونجوریمو بت نمی دادم .

امروزم که ...

هم امتحان شیمی داشتیم هم حسابان هم ادبیات می خواست بپرسه .

منم هیچ کدومو نخونده بودم !

آخه دیشب نه شب از کلاسم برگشتم خونه .

خیلی خسته بودم . حتی نماز مغرب و عشامم قضا شد .

یعنی خوابیدم به مامانم سپردم که ده و نیم بیدارم کنه .

اما دیگه بیدار نشدم دوازده لای چشام باز شد دیدم نمی تونم پا شم درس بخونم .

کوک کردم واسه سه .

سه زنگ زد زدم تو سرش سه و ده دقیقه ... سه و ده دقیقه زنگ زد هی زدم تو سرش هی زدم تو سرش هی زدم تو سرش تا ساعت شد 6 بعد پاشدم زدم تو سر خودم .

تو راه یه کم حسابان خوندم .

رسیدم مدرسه و ...

رفتم پیش سمانه ساختار لوییسای پارسالو از شیمی امتحان داشتیم .

بهش گفتم بهم توضیح بده . توضیح داد ولی هیچ مثالی ازش حل نکردیم .

کوییزمم از چهار تا ساختار لوییس دو تاشو رسم نکردم از اون دو تا یکیشم از بی دقتی ان دو رو یه دونه ان دیدم

واسه همین اونم اشتباه شد ! یعنی از دو نمره نیم نمره .

و البته سوال دومش که امتیازی بودو نوشتم . که یه نمره داشت .

دلم خیلی شور حسابانو می زد . نمی دونستم بلدم بلد نیستم  ! آخه این مثلثاتم لامصب خیلی باید کار کرده باشی که بلد باشی حلش کنی .

هیچی خلاصه اومد و کلی تمرین حل کردیم . من و فائزه با هم حل می کردیم . خیلی حال می داد .

خیلی خوشم میاد از این فصل . از این درساییه که راه بیفتی توش خیلی شیرینه .

بعدش گفت من امتحانمو حتما می گیرم .

دو تا سوال داد .

فکر کنم اولین نفری بودم که برگمو دادم . اولیشو تا نصفه اثبات کردم هی دیدم به نتیجه نمی رسم انگار .

بعد رفتم سراغ دومی دومی رو اثبات کردم دوباره اومدم سر اولی اونم تا تش ردیفش کردم .

پا شدم برگمو دادم و اومدم بیرون .

یه خورده با فاطمه و معصومه قدم می زدیم و گپ می زدیم و می خندیدیم .

زنگ سوم ادبیات .

واااااااااای که چقدر این خانوم مهرگان فرشتست !

پدرش فوت کرده بود چند روز پیش اما حتی مشکی هم نپوشیده بود .

واسه شهادت اماما یا محرمو مشکی می پوشیدا اما ...

چند وقت پیش یکی از بچه ها سر کلاس یه چی گفت خانوم مهرگان گفت تو رو خدا حرف نزن .

منم مشکل دارم غم و غصه دارم .

پیش خودم گفتم چه غم و غصه ای می تونه داشته باشه !

بهش میاد خیلی خوشبخت و راضی از زندگی باشه !

چند روز بعدش نیومد مدرسه و خبرش پیچید که پدرش فوت کرده .

تازه فهمیدم غمش چی بوده .

با این حال امروز بیچاره اومده بود و با این که قیافش شکسته شده بود اصلا ناراحت خودشو نشون نمی داد که بچه ها هم ناراحت نشن .

می خندید خیلی عادی مثل همیشه .

گفت درسم بعد از زنگ نماز می پرسم .

زنگ نماز من و فائزه نشستیم خوندیم . اما ... فایده نداشت که خیلی بود !

رفتم پیش زینت ( غیاثی ) گفتم و جعلنا رو حفظی ؟  خندید گفت نه به مهسا گفتم گفت کدوم وجعلنا ؟

گفتم همون که می خونن به یه نفر فوت می کنن می گن نمی بینه آدمو ... خندیدن جفتشون بهم گفت منم خوندم فوت کردم به جای خانوم .

رفتم نشستم فائزه هم خوند . دستای همو گرفتیم یه بار دیگه هم با هم خوندیمشو خندیدیم .

هیچی درس تموم شد خانوم مهرگان از چهار نفر پرسید . نفر پنجم من بودم !

داشتم می خوندم یهو گفت خانوم عامری ... آروم گفتم وای ! تو دلم گفتم بابا خدا این همه وجعلنا خوندم نا سلامتی !

تا صدا کرد چند نفر گفتن بیچاره آخرین لحظه تا پا شدم زنگ خورد یهو نیشم تا آخر باز شد خود خانوم مهرگانم خندید گفت عجب شانسی داری تو !

یهو من و فائزه و مهسا با هم داد زدیم گفتیم وجعلنا !! و قش قش زدیم زیر خنده .

مهلا و یاسی برگشتن گفتن داشتی وجعلنا می خوندی ؟

خود خانوم مهرگانم فهمیدم و می خندید و رفت .

بعدشم اومدم خونه تیک تیکو گذاشتم و افتادم رو تختم .

بعد حافظو برداشتم و همین طوری تفعلی چند تا غزلشو خوندم .

خیلی خوشم اومده . چند روز پیش که خانوم مهرگان نیومده بودن دیدم لعیا و فرزانه دارن حافظ می خونن .

رفتم پیششون سه تایی می خوندیم .

خیلی قشنگ بود . تا حالا اینقدر زیبایی شعرای حافظو حس نکرده بودم .

مخصوصا این که داشتیم با هم بحث می کردیم . سر یه چیزایی که به کسی ربطی نداره .

لعیا برگشت ای حافظ جواب اینو بده ضایع شه .

هیچی حافظم جواب اونا رو داد . حافظم زرنگه ها ! هم دل منو به دست آورد هم دل اونا رو نشکوند .

وسط شعرش داشت این مگس قند پرست فرزانه و لعیا خندیدن گفتن درنازو میگه ها !

اولش یه جوری بود که دل منو به دست می آورد آخرشم دل لعیا اینا رو . لعیا اینا با این مگسه خیلی حال کردن .

امروزم یه کم حافظ خوندم و بعد یه شعر گفتم . حالا شاید بعدا شعره رو بذارمش رو وب ...

یه کم خصوصیه ولی خب ببینم چی میشه !

بی خیال دیگه حوصله ندارم خاطره بتایپم . باید برم نماز بخونم بعدشم تاریخ بخونم .

 

 

امروز چند شنبه بود ؟! آهان ...

چهار شنبه :

رفتم پیش ابهری ، بالاخره تصمیم گرفتم بهش بگم برام یه کارت دیگه صادر کنه .

گفتم خانوم میشه واسم یه کارت دیگه صادر کنین ؟ هر چی پولش بشه میدم .

ابهری : آره عزیزم من به تو کارت می دم ... خودم واست کارت صادر می کنم تو یه عکس بیار واسم من برات صادر می کنم .

حسابی هنگ کردم ! باورم نمی شد !

زنگ اول هندسه ... بی خیالش که چه زنگای تهوع آوریه این زنگای هندسه و جبر !!!!

البته کلاسای بیرونم خوبه عالیییییه !

زنگ دوم فیزیک خیلی خوب بود .

سوم تاریخ ...

اووووووووئهههههههههههه ...

4 تا درس امتحان داشتیم منم فقط روخونی ای خونده بودمشون .

بیشتر بچه ها یا نخونده بودن یا روخونی ای یکی دو تا درسو خونده بودن .

ماها که اینقدر استادیم تو کنسل کردن امتحان یه بار بیشتر نتونستیم امتحان تاریخو کنسلش کنیم !

تقریبا محاله !

از طرفی خانوم جمال ( دبیر تاریخ ) از کلاسای تجربی و اون یکی ریاضیا امتحانشو گرفته بود واسه همین دیگه ما امیدی نداشتیم .

گفت تا قبل از زنگ نمازو درس می دم . نیم ساعت آخر بعد از زنگو ازتون امتحان می گیرم .

درسشو داد و یه ربع به زنگ بود فرصت داد تا دیگه بشینیم درس بخونیم .

گفت بچه ها اونایی که تو درس تاریخ موفق بودن دلیل موفقیتشونو تو یه برگه بنویسن بدن به من .

فائزه گفت خانوم میشه اوناییم که موفق نبودنم بنویسن ؟!

- بله حتما !

الهام : خانوم مثلا نمره ی 18.5 ترم خوبه ؟

خانوم جمال : عالیه ! چون بچه ها معمولا از تاریخ معاصر ده و یازده می گیرن . پسرا که معدلشون رو نه و دهه !

هیچی منم به خودم امیدوار شدم . تنها کسایی که تو کلاس نوشتن فکر کنم فقط من و فائزه بودیم .

فائزه که نوشت من از تاریخ متنفرم و دلیل موفق نبودنم نفرت به تاریخ و اختلاف نظر در برخی بحثای سیاسی و تاریخی ای که سر کلاس می شه و خشک بودن کلاس و ... ( فائزه نمرش بد نشد ! شد 18.75 ! )

منم نوشتم که "من خودمو موفق نمی دونم اما دلیل این که سر ترم نمرم بد نشد : خودکشی در درس خوندن و مو کندن و شب تا صبح بیدار موندن بود و از اونجا که خیلی نمره واسه خانوادم مهمه دو روز تموم واسه تاریخ وقت گذاشتم و شبا تا صبح بیدار می موندم و می لرزیدم و گریه می کردم و می زدم تو سر خودمو گلاب به روتون بالا می آوردم و موی خودمو می کندم و صد بار آرزوی مرگ می کردم و به زور درسمو حفظ می کردم . من از تاریخ بدم میاد چون یه درس حفظیه و من  مثلا برای حفظ یه درسش حداقل به چهار ساعت وقت نیاز دارم ، درسیه که نه نهاییشو داریم نه تو کنکور ! فقط دو برابر دروس تخصصیم وقتمو می گیره و بعد از 4 ساعت می بینم هیچی هنوز حفظ نشدم ! تازه من حفظیاتمم خوب نیست و خوندن این درسا واسم عذاب آورترین کار دنیاست .

معتقدم من اگه می خواستم تنهایی امتحان بدم نمرم به 14 هم نمی رسید !

سر امتحان همه ی سوالا رو فراموش کرده بودم ، اما امام زمانو هی صدا می زدمو و می دیدم سوالا هی به ذهنم میاد و من دلیل موفقیتمو فقط از دعاهای خودم و خونوادم و نذر و نیازام می دونم . "

 

ناممو واسه لعیا و فائزه و مائده خوندم . کلی خندیدن گفتن دیوونه چه همه رو هم نوشته !

بعدشم دادم فائزه مال من و خودشو برد با هم داد که معلوم نشه کدوم مال کیه !

وقتی داد جمال مال فائزه رو با یه لبخندی داشت می خوند . سر من که رسید زنگ خورد دیدم داره می خنده و می خونه ! از کلاس رفتم بیرون که یه وقت ضایع نشه من نوشتم اونو !

وقتی برگشتم هنوز سر کلاس بود و داشت دفترش اینا رو جمع می کرد .

مائده گفت درناز تا تو نبودی مال تو رو خوند کلی سرش خندید گفت این نامه رو کی نوشته ؟

ما همه گفتیم ما نمی دونیم ! گفت خیلی با مزه نوشته !

زنگ که تموم شد اومد سر کلاس و هممون نا امید از این که حتما امتحان میگیره آماده ی امتحان بودیم .

وارد کلاس که شد دیدم نامه ی منو گرفته دستش برده بالا می گه بچه ها این نامه رو کی نوشته ؟

منم اصلا به روی خودم نمی آوردم ! الهام گفت درنااااااااااااز و خندید .

بهش چشم غره رفتم فائزه برگشت گفت وا مگه چیه بگو خوب !

بچه ها گفتن چیه خانوم ؟ چی نوشته ؟ چیز بدی نوشته ؟!

خانوم : نه چیز بدی ننوشته اما واقعا تاسف باره !!! خیلی تاسف آوره که یک دانش آموز اینقدر باید به خاطر امتحان ترمش اذیت شده باشه !

یهو الهام زد رو شونم منم که سر میز لب میز نشسته بودم از صندلیم پرت شدم وسط کلاس ! نفهمیدم از کجا خوردم ! چه قدرت دستی داشت این دختر ! همه زدن زیر خنده مرواریدم گفت خوب این جور که تو زدی بچه ها که هیچی خانومم فهمید کی نوشته !

خانوم ادامه داد ! من واقعا متاثر شدم وقتی این نامه رو خوندم و وقتی ...

یهو بغض گلوشو گرفت ! سرخ شد !!!!!!!!! اشکاش ریخت و دستشو گرفت رو صورتش زد زیر گریه !!!!!!!!!!

همه ساکت شدن ! هممون مونده بودیم خدای من !!!!!!!!!!!

گفتم خانووووووووم !!!!!!! فدای سرتون به درک اون دختره هر چیش شده !

منم از ناراحتی خانوم جمال خیلی ناراحت شدم . بغض گلومو گرفته بود اما به زور جلوی خودمو نگه داشته بودم !

الهام گفت این درناز هر حرفی می زنه کلی رو آدم تاثیر میذاره ! جمله هات حال آدمو دگرگون میکنه .

گفتم اووووووو حالا گندش نکن بی خود !

یه خورده گذشت خانوم جمال داشت در مورد نامه ی من صحبت می کرد ! الهامم هی بوسم می کرد می گفت فدات شم چرا ناراحت شدی ؟! ناراحت نباش دیگه ! فکر کرده بود به خاطر این که افتادم وسط کلاس ناراحتم !

گفتم نه بابا به خاطر این ناراحتم که نمی خواستم جمالو ناراحت کنم !

- ناراحت نباش می ریم دوتایی باهاش صحبت می کنیم بهش بگو همچین قصدی نداشتی .

خانوم جمالم گفت و گفت ...

 " بچه ها درکتون می کنم . من می دونم شما خیلی سختی کشیدین به خدا تقصیر من نیست ما بار ها به اداره گفتیم که این کتاب بسیار حجیمه و ما با دو ساعت در هفته حتی نمی رسیم تدریسشو تموم کنیم .

می دونم کلاس خشکه می دونم مطالب تاریخ احتیاج به باز کردن داره اما ... ما چی کار کنیم ؟

شما که خوبه بچه های انسانی باید علاوه بر تاریخ معاصرشون که 250 صفحست تاریخ جهانم بخونم .

خوب اگه یه دانش آموزی در طول ترم هزاریم فول فول کرده باشه خودشو اگه واسه امتحانش دو روزم وقت بذارن که این کارو نمی کنن  بچه حتی نمی رسه روخونی این کتابو تموم کنه ! من همین الان رفتم پیش خانوم محدث ( مدیر ) این نامه رو نشون دادم و من این نامه رو حتما به اداره منتقل خواهم کرد و حتما به دست مسئولین می رسونم . ( بچه ها می گفتن درناز مشهور شدی ) این نامه و امثال این نامه ها باید خونده شه باید ببینن یک دانش آموز ایرانی سر امتحان ترمش چه ها که نمی کشه ! باید بدونن وقتی می گیم کتاب حجیمه و مطالب سنگینه از خودمون در نمیاریم و ..."

حرفای خیلی منطقی ای می زد خانوم جمال خلاصه ساعتو نگاه کردیم پنج دقیقه به یک بود و ساعت یک و ده دقیقه هم زنگ بود ! گفت خیلی خوب حالا چند تا سوال نیم خطی بنویسین .

بچه ها گفتن نه دیگه خانوم باشه همون هفته ی دیگه و خانوم جمالم قبول کرد .

همه از من تشکر می کردن می گفتن درناز خیر ببینی دستت درد نکنه چی نوشته بودی ؟!

همه می خواستن بدونن من چی نوشته بودم تو نامم که حال جمال این طوری شد !!!!

بعدشم رفتم پیش خانوم جمال گفتم معذرت می خوام من اصلا نمی خواستم ناراحتتون کنم ! حتی سعی کردم نامم هم یه حالت طنز مانندی بنویسم !

جمال : می دونم ... نه من می دونم شماها خیلی سختی کشیدین می دونم همه ی بچه ها خیلی سختی می کشن . اشکالی نداره .

زنگ که خورد رفتم تو کلاس فاطمه اینا دیدم صحبت از منه ! جلو تر از من خبرش به بچه هاشون رسیده بود !

به فاطمه اینا جریانو توضیح دادم . کفشون برید ! گفتن یعنی جمال زد زیر گریه ؟!

باورشون نمی شد که دیدن بقیه بچه های  کلاسشونم دارن می گن آره ریاضیا اومدن می گن جمال گریش گرفت .

پایین  دم آیینه داشتیم همونو با فاطمه بحث می کردیم که یهو جمالو دیدم که تازه داره از پله ها میاد پایین !

فاطمه هم پشتش به پله ها بود و منم نمی تونستم به فاطمه چشمک بزنم یا اشاره ای بکنم ! خیلی عادی ادامه دادم نذاشتم فاطمه حرف بزنه گفتم : بعد ... آره بعدش بهش گفتم ... چیزه ...

فاطمه هم از شانس گند ما همون لحظه که جمال رسید پشتش با تعجب تموم وسط حرفم پرید گفت وای یعنی یه معلم یهو وسط کلاس زد زیر گریه ؟!  تو چی کار کردی درناز ؟!!!!!!!!!!!!!

اینقدر اعصابم خورد شد که حد نداشت دستشو گرفتم کشوندمش تو حیاط گفتم ای بمیریییییییییی ...

جمال پشتت بود اه . زد زیر خنده گفت خوب من چمیدونستم !

اه منم شانس ندارم که !

خلاصه این که هر کلاسی می رفتم می دیدم صحبت از نامه ی من و اشک جماله !

 

پنج شنبه :

خیلی خوش گذشت !

زنگ اول زبان فارسی ، دوم فیزیک سوم کامپیوتر .

امروز زنگامون تک زنگ و کوتاه بود ! چون ساعت 11.30 جشنواره ی غذا داشتیم .

ما هر سال این جشنواره رو داریم . همه ی بچه ها هر کدوم یه غذایی می تونن بیارن و با سلیقه ی خودشون هر کلاسی یه سفره ای می ندازه و سفرشو تزیین می کنه .

کلاس ما هم که همکاریش همه رو از رو برد ! اصلا هیشکی به فکر نبود و هیچ کدوم هیچ قراری نذاشتیم !

خدا خیر بده فائزه و نازی رو که آبروی کلاسمونو یه ذره خریدن !

فائزه یه دیس ماکارونی آورده بود و نوشابه و لیوان و قاشق مصرفی نازی هم یه دسری آورده بود .

یادش بخیر سال اول کلاس ما بهترین کلاس شد .

خیلییییییییییییی سفرمون خوشگل شده بود !

انواع غذاهای خوش مزه رو داشتیم !

من کلی بادکنک آورده بودم و کلی کلاس و سفره رو تزیین کردیم .

معصومه یه فشفشه ای آورده بود که یه گل بود بعد از این که فشفشه هه به تهش می رسید یهو غنچه ی گله باز می شد و یه شمع توش روشن می شد و می چرخید و آهنگ می زد .

خیلیییییییییی تزتیین سفرمون توپ بود . همه جور غذا و خوراکی خوش مزه ای هم توش پیدا می شد .

سال اول کلاس ما برنده ی مدرسه شد .

اما امسال ! هه هه هه ...

حالا می گم .

زنگ سوم رفتیم اتاق سایت می خواستیم اکسل کار کنیم .

من و فائزه و نازنین نشسته بودیم پشت یه سیستم که یهو مهلا و یاسمن و الهام اومدن گفتن ما اونسری اینجا نشسته بودیما ! گفتیم خوب برین الان پشت یه سیستم دیگه چه فرقی داره !

یه دفعه سه تاییشون به من بدبخت حمله کردن و قلقلکم دادن منم خفن قلقلکی .....

دست و پا می زدم و التماس می کردم اونا هم هی قلقلک می دادن دست و پاهام می خورد به میز کامپیوتر و صندلی و ... خلاصه این که حسابی کبود شد .

گفتم خیلی نامردین زدن زیر خنده و یهو صندلی رو از زیرم کشیدن و من افتادم رو زمین .

بعدش صندلی منو برداشتن رفتن پشت سیستم بغلی !

من وایسادم فائزه پاشد گفت بشین . خلاصه کلی تعارف کرد گفتم تعارف ندارم و زورم کرد که دو تایی بشینیم .

دیدم جاش انگار تنگه گفتم وایسم راحتترم . ناراحت شد ولی خوب ... واقعا اونجوری هر دومون نصف می شدیم !

بعد رفتیم کلاس و سفره ی روی میز معلمو پهن کردیم رو زمین و با دستمال کاغذی و خر زینب تزیینش کردیم .

همه ی کلاسا داشتن می زدن می رقصیدن .

امروز خیلییییییییییی بزن برقص بود تو مدرسمون . ابهری اجازه ی رقص داده بود و ما هم ترکوندیم .

البته من نرقصیدما !!!

به موسوی ( کام ) گفتیم ای بابا خانوم همه دارن شعر می خونن و دست می زنن ما هم می خوایم بخونیم .

اونم نمی ذاشت ! شروع کردیم سرود های انقلابی خودنیم .

بچه ها می زدن رو میز و می خوندیم الله الله الله .. الله اکبر ... الله اکبر ...

بوی گل سوسن و یاسمن آید و ... همه چی .

موسوی هم خندش گرفته بود . بعدشم سکوت یگانه رو خودنیم و زدیم تو فاز ترانه های لهو و لعب .

با هم هماهنگ کرده بودیم تا مدیر و ناظم و مسئول پرورشی وارد کلاسمون شدن همه با هم یار دبستانی من رو خوندیم . قسمت ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما رو با اشاره به محدث و ابهری می گفتیم .

اما خیلی عجبیه ! ابهری با من خیلی مهربونه نیدونم چرا ! موثقی مسئول پرورشی با تعجب گفت بچه ها چرا اینقدر همکاریتون ضعیف بوده ؟!

خلاصه این که همه ی کلاسا خیلی سفره های خوجملی داشتن و ما خیلی ساده اما پر از خاطره جشنوارمونو برگزار کردیم .

بعدش همه خوردن و ته غذاهارم به هم پرتاب کردنو کلاسو به گند کشوندن پا شدن رفتن .

نازنین لیوان آبشو ریخت رو یکی از بچه ها و اونم شیشه ی آبو اومد بریزه رو نازی که ریخت تو غذاها و سفره !

بیچاره فائزه بقیه ماکارونی ها رو ریخت دور چون خیس شده بود !

بعدش من و فاطمه و لعیا و فرزانه و مروارید آشغالای سفره رو ریختیم تو سطل زباله و سفره رو برداشتیم بردیم پایین که بشوریمش !

منم به ذهنم رسید بطری خالی آبو بردارم بیارم آبش کنیم بپاشونیم رو سفره که تمیز شه .

فاطمه سفره رو باز کرده بود و نگه داشته بود  منم اومدم با شتاب آبو بپاشونم رو سفره که اشتباهی ریخت رو فاطمه !

بعدش رفتم آبش کنم لعیا بغل دستم بود با دستش آب پاشوند روم . منم اومدم بهش آب بپاشم فرار کرد یهو دیدم مروارید بطری آبو برگردوند روم ... دیگه من بدو بدو دنبال مروارید بودم .

بعدش بی خیال شدم دیدم من که خیس شدم لعیا هم یه کم خیس شد .

اومدیم سراغ سفره و تمیزش کردیم ... خلاصه آب بازیمون شروع شد .

می خندیدیم و همزمان استرس داشتیم یه وقت کسی رو ما آب نریزه ، جیغ می کشیدیم و در می رفتیم .

خاطره ی جالبی شد .

یه ذره آفتاب گیر آورده بودم و اومده بودم وایساده بودم داشتم یه ذره موهامو تکون می دادم آبش بریزه .

خیلی سردم شده بود .

حواسمم به بچه ها نبود دیدم اونا که فعلا مشغول تلافی کسایین که خیسشون کردن منم کسایی که خیسم کردنو به تلافی خیس کرده بودم حسابی .

یه دفعه دیدم چند تا از بچه ها ریختن سرم منو صفت نگه داشتن حسینی هم از اون دور بدو بدو با یه بطری آب یخ که از آبسرد کن آبش کرده بود اومد هر چی دست و پا زدم ولم نکردن بطری رو از بالا خالی کرد رو سرم .

مرررررررررررررررردم ... تمام لباسای زیر مانتوم همه چییییییی خیس خیس شدم . موش آب کشیده !

همشون زدن زیر خنده .

گفتم حالا دارم برات حسینی !

اول و دوما هم داشتن ما رو نگاه می کردن و می خندیدن .

بعدش با فائزه و الهام و نازی تو آفتاب نشسته بودیم . فائزه پشتش به آبسرد کن بود .

نازنین گفت درناز کیفمو می گیری من برم ؟ الان میام .

گفتم برو . منم سرم پایین بود و مثل جوجه چرتیا داشت تو آفتاب خوابم می برد که ...

یهو الهام جیغ کشید . فائزه یه پلاستیک آب کرده بود اومد ریخت رو سر فائزه .

فائزه هم چهار زانو نشسته بود نصفشم ریخت وسط شلوارش ...

خیلی خنده دار بود . باز یه دور دیگه نازی رفت یه پلاستیک آب کرد من و فائزه رو باز خیس کرد .

یواشکی به فائزه گفتم من پلاستیک دارم پایه ای حال نازی رو بگیریم ؟

- اوه آرهههههههههههه بدوووووو

یه پلاستیک دادم به فائزه و یکی هم خودم برداشتم آبش کردیم و پشت سرمون قایمش کردیم .

رفتیم پیش نازی ، نازنین با یه نگاه پر از سوال و یه لبخند مظلوم نمایانه ما رو نگاه کرد فائزه پلاستیکو یهو خالی کرد روش گفت هییییییییییییییییییییییییییی  بیچاره تا اومد نفس بکشه من بعدیشو خالی کردم روش ... بگیر که اومد .

یهو دیدم ابهری داره می گه سعیدی نژاد ، نصر و ... شما از من انضباط می خواین دیگه ؟ کنگرانی ...

وای ... همین طوری هی داشت صدا می کرد منم سریع موهامو ریختم تو صورتم که چهرم شناسایی نشه و دویدم اومدم بالا .

دیدم نوری یه بطری آب دستشه گفتم فاطمه جان من حسینی رو خیس کن .

گفت اتفاقا همین کارم می خوام بکنم . اومد بریزه رو حسینی که حسینی فهمید اومد بطری رو از دست نوری بگیره که رفتم پشتش پیش الهام که داشت دنبال یه نفر می گشت که بطری پر از آب یخو خالی کنه روش گفتم بدو حسینیییییییی ... بدو اون آب یخو ریخت روم .

من و الی با هم آبو خالی کردیم رو سر حسینی بدبخت تا چند لحظه ی اولش نفهمید هنوز از مقنعش آبا عبور نکرده بود . یهو گفت هییییییی ... 

بعدش کلی با چند تا از بچه ها که حسینی خیسشون کرده بود زدیم قدش  .

خلاصه که روز خیلی خوبی بود .

از مدرسه که اومده بودم یه کم موسیقی گوش دادم و بعدش رفتم سر جام که بخوابم . حافظو برداشتم و شروع کردم به خوندن غزلاش تا خوابم ببره .

تفعلی باز می کردم و می خوندم . بابام می خواست موهاشو سشوار بکشه اومد تو اتاقم و نشست رو تختم .

موهاش که خشک شد برگشت یه نگاه کرد به کتابی که تو دستم بود گفت چی شده ؟ زدی تو فاز شعر و شاعری ! تو که از خوندن ادبیات بدت می اومد !

- خوب بله از خوندن این که فلان شاعر درپیت تو فلان قبرستون چال شد و تو چلغوز آباد به دنیا اومد متنفرم . خوندن شعراشو که دوست دارم !

خلاصه ...

شب ...

رفتیم خونه ی مامان بزرگم اینا .

قبل از رفتن بحث شد بین مامان و بابام . سر راهپیمایی .

آخه بابام پایه ی این چیزا نیست .

اومده بودم پایین بابام اومد پایین گفت راهپیمایی بی راهپیمایی .

منم هیچی نگفتم . راست می گن بعد از هر خنده ای یه گریست .

بغض گلومو گرفته بود .

اعصابمم خورد بود .

رفتم نشستم تو ماشین . محمدم جلو نشسته بود .

یه آدمی شدههه !!! به خدا قسم این آخوند می شه .

یه گیریه . نزدیک یه ساله به دلیل فرو کردن یه سری مزخرفات تو مخ این بچه توسط مامان خانوم و مامانم اینم شده یکی بد تر از اونا . هی میاد میگه درناز آهنگ گناهه می ری تو جهنم کادو هات می سوزه ها !

تا موسیقی می ذارم میاد صداشو کم می کنه جیغ می زنه می گه من نمی خوام کادو هام بسوزه !

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من چه گیری کردم تو این خونواده !!!

همه جوره دیکتاتوریه !

داشت فک می زد که درناز تو کار بدی کردی امروز دیدی به خاطر کار تو مامان و بابا ناراحت شدن . اگه تو آهنگ گوش نمی دادی و نمی رقصیدی اینطوری نمی شد .

گفتم چرت و پرت نگووووو بچه... آخه چه ربطی به کار من داشت !

آهنگ اصلنم گناه نداره حالا تو دوست نداری می تونی از اتاقم بری بیرون و گوش نکنی .

خلاصه رفت بالا منبر . بابام زنگ آیفونو زد منم کنجکاویم گل کرد که چی می خواد به مامان بگه !

سر محمد داد کشیدم گفتم بسه دیگه خفه شوووووووووووووو ...

یه ذره شیشه رو دادم پایین دیدم داره می گه چرا نمیاین پایین ؟

مامانم گفت خیلی خوب دارم میام .

بعد سریع شیشه رو کشیدم بالا .

محمد گفت خیلی کارت بد بود خیلی کار زشتی کردی . الان به بابا می گم .

من باورم نمی شد محمد فهمیده باشه من چی کار کردم !!! فکر کردم منظورش به خفه شوئی بود که بهش گفتم !

بابا اومد تو ماشین محمد برگشت گفت بابا درناز خیلی کار زشتی کرد .

خیلی کارای بدی می کنه .

بابا : مگه چی کار کرد ؟

- شیشه رو کشید پایین شنید شما و مامان چی گفتین !  من---> 

مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... کفم برید !

هیچی نگفتم سرمو انداختم پایین !

باز شروع کرد این محمد فلان فلان شده . درناز آهنگ گوش می ده دختر بدیه .

بابام یهو بی مقدمه برگشت بهم گفت درناز دوست داری مانتویی باشی ؟!

- آره خوب معلومه !

+ خیلی خوب مانتویی باش هر جور که دوست داری برو بیرون با هر حجابی که خواستی !

تا چند ثانیه هنگ هنگ بودم ! گفتم آهان ... که با مانتو برم بیرون بگین بی خود کردی می خواستم امتحانت کنم ؟

+ نه نه اصلا ... خیلی جدی دارم می گم می تونی هر جور خواستی باشی .

- می تونم دلیلشو بدونم ؟

+ چون تو الان دیگه بزرگ شدی عقلت می رسه خودت می تونی واسه خودت تصمیم بگیری . تو یه مرحله ای از سنت لازم می دیدم تو این جامعه حجاب داشته باشی ولی الان عقلت می رسه و بزرگ شدی می تونی هر جور خواستی باشی .

تمام راهم محمد و بابام سر موسیقی بحث می کردن محمد داد می زد می گفت نخیرم موسیقی گناه داره بابام می گفت اصلا  این طور نیست ! محمد می گفت درناز امروز باز آهنگ گذاشت رقصید .

- خوب کاری کرد تو هم باید می رقصیدی باید شاد باشی خوش باشی یعنی چی ؟

+ نخیر من نمی خوام کادو هام بسوزه .

- خب اگه اینجوریه تو عمو پورنگ مگه از آهنگاش خوشت نمیاد ؟ مگه گوش نمی دی خوب پس اونم باید گناه باشه دیگه ؟

+ نخیرم مال عمو پورنگ از اون دوپس دوپسا نیست خیلی هم خوبه .

مامانم گفت مال عمو پورنگ عین ذکره همش در مورد مهربونی و خوبی و ایرانه  و ...

محمد هی وسطش حرف می زد .

بابا : خوب هر کسی یه موسیقی ای دوست داره . تو مال عمو پورنگو دوست داری اون مال بچه هاست .

بزرگ که بشی تو هم از اینا گوش می دی . درناز دوپس دوپس دوست داره من چیزایی که دوست دارم اصلا دوپس دوپس نیست . منم از دوپس دوپس بدم میاد ولی هر کی یه سلیقه ای داره دیگه .

خلاصه تمام راهو محمد و بابام داشتن بحث می کردن .

رسیدیم خونه مامان بزرگ . عمه محبوبه واسه من جدا سالاد شیرازی درست کرده بود.

گفت من دیدم درناز سالاد کاهو نخورد اونسری دوست نداشت واسش از اینا درست کردم .

به به چه دستپختیم داره عمه محبوبه !

تو اتاق به مامانم گفتم من دیگه میتونم مانتویی باشم .

- وا ! کی گفته ؟!

+ بابا .

- بی خود تو بی جا می کنی می خوای مانتویی باشی .

آخرای شبم عمو محمد اینا اومدن .

وای پای چشمای امیر سیاه سیاه شده بود ! حساسیت داره بیچاره !

بهش گفتم امیر با کی کتک کاری کردی ؟

هدی هم از خاطرات سوئیسش می گفت .

ساعت دوازده و  خورده ای بود که راه افتادیم .

یک اینا بود که رسیدیم خونه ی مامان خانوم . ما شب اونجا خوابیدیم .

حالا اینا هم فهمیده بودن بابام چی گفته بهم مامان خانوم می گفتن علائم ظهور امام زمانهههههههه...

گفتم ئه جدی ؟ نمی دونستم مانتویی شدن من هم جز علائم ظهور امام زمانه .

گفتم نترسین من خونه ی شما ها رو با چادر میام که نکنه یه وقت خدایی نکرده آبروتون تو در و همسایه بره ! چون حوصله ی نصیحتتاتونم ندارم .

مامانم گفت آره فقط خونه مامان بزرگت اینا رو با مانتو برو ببینم مامان بزرگ ساکت می شینه ؟

گفتم نخیر همه جا رو با مانتو می رم فقط اینجا رو با چادر میام چون حوصله ی نصیحتا و صحبتای بچگانه ی شماها رو ندارم .

هیچی شب خوابیدیم .

صبح پا شدم دیدم وای چه بارون شدیدی داره میاد !

نرگس اس داد وای درناز چه برف خفنی داره میاد ! گفتم اینجا که بارون داره میاد !

زنگ زد و صحبت کردیم . اومدم پشت پنجره دیدم اووه آره برف داره میاد .

اونم چه برفییییییی !!!

خلاصه این که گفتیم ببینیم میشه تو آزادی یه قراری بذاریم که ...

گفتم بعید می دونم . تو اون شلوغی عمرا .

بعدشم معلوم نیست به آزادی می رسیم یا نه !

با مامان خانوم و مامانم و محمد و بابایی و علی رفتیم دنبال راحله جون .

آخه شوهر خالم نمی تونستن بیان چون باید منتظر یه نفر که میخواسته بیاد آیفونشونو درست کنه می موندن .

جاتون خالی خیلی خوش گذشت و عالی بود .

ما شاالله چه جمعیتی بود !

همه ساله هر سال از هر سال پر جمعیت تر !

وسطای راهپیمایی محمد خسته شده بود . مامانم یه خورده بغلش کرد گفتم نه بدینش به من من بغلش می کنم . گذاشتش زمین اومدم بغل کنم هر چی زووووووور می زدم نیم تونستم حتی از زمین یه خورده بلندش کنم

گفتم مامان کمک کنین بیارمش بالا مامانمم هی می گفت تو ولش کن ولی خوب دلم واسه محمد می سوخت  خب بچس نمی تونه اونقدری راه بیاد که ! مامانمم گناه داشت یه خورده بغلش کرده بود .

خلاصه گفتم بدوویییییییییین مامانم هم کمک کرد بالاخره محمد از زمین کنده شد بغلش کردم تلو تولو قدم بر می داشتم ماشالا چه سنگین بود .

حالا در حین این کارا یه پیرمرده داشت راهپیماییشو می کرد یهو دیدم وایساد .

نگو وایساده منو تماشا کنه ببینه آخرش چی میشه

گفت بابا جون بذارش زمین کمرت درد می گیره نباید تو این بچه رو بغل کنی که !

بذارش زمین ...

یه آقاهه بچشو کول کرده بود پرچمو کرده بود پشت بچش و کرده بود تو شلوارش !

تا دیدم خندم گرفت به علی گفتم اینو ببین . یه عکس ازش گرفتم .

راحله خانومم کلی خندیدن گفتن این عکسو واسه سایتای خبری بفرست حتما می ذارن .

گفتم خودم مگه بوقم ؟ خودم یه پا سایت خبریم .

گفتم برم باهاش مصاحبه کنم بگم ببخشید آقا از یه سایت خبری می خوام باهاتون مصاحبه کنم .

هدف شما چیه از این که چوب تو سه نقطه ی بچتون کردین چیه ؟

کلی خندیدیم . راحله خانوم که اصلا خندشون بند نمی اومد نفسشون دیگه بالا نمی اومد .

ایناهاش اینم عکسش :

 

 

 

خلاصه بعدشم رفتیم نماز جمعه . فوق العاده سرد بود !

قندیل بستم . چه سوزی می اومد .

بعدشم خونه . وقتی رسیدیم بابام مشغول آشپزی بود . داشت پیتزا درست می کرد .

ما هم خسته و گرسنه ... ممممممممممممم به به ! چه بویی !

جاتون خالی ناهارم یه عالمه خوردم .

قبلش لباسامو ریختم تو ماشین لباس شویی و راش انداختم .

بعدش خوابیدم . ساعت 8 مامانم صدام می کرد . چشمامو باز کردم دیدم داره صدام می کنه میگه پاشو بیا چایی بخور دیگه بسه خیلی خوابیدی .

چقدر خوابش چسبید ! خیلی خوب بود ! رفتم تو اتاق نشیمن یه لیوان چایی خوردم .

بابام گفت خوش گذشت ؟

- بله جای شما خالی

+ بله دیگه دو روزه درسو تعطیل کردی دیشب که ددر امروزم که ددر درسم که بی خیالش !

- ای بابا حالا دو روز تعطیل کردم ! می خونم حالا .

خلاصه بعدش یه خورده حسابان خوندم و بعد مختار و بعدشم لالا .

شنبهههههههههههههه ...

خیلی خوش گذشت .

اومدیم مدرسه دیدیم داره برف میاد .

زنگ اول ورزش داشتیم .

دیگه زنگ خورده بود . هیچ کس تو حیاط نبود .

من و فائزه هم عاشق قدم زدن زیر بارون و برفیم . الهامم همین جور ولی الهامو ندیدم !

با کلی ذوق رفتیم تو حیاط . دستای همو گرفتیم و تند زیر برف می چرخیدیم و قش قش می خندیدیم مثل خلا !

یهو ابهری اومد وایسادیم یه خورده سرمون گیلی بیلی می رفت .

ابهری گفت خانوم طالبی می دونه شما اومدین دارین مثل نی نی کوچولو ها برف بازی می کنین ؟

خندیدیم گفتیم نه آخه هنوز نیومدن .

وسط زنگ ورزش رفتم دفتر که عکسمو بدم ابهری واسم کارت بزنه دیدم رضایی داره می گه کمالی بهم اس ام اس داد که مادرش ظاهرا یا فوت کرده یا حالش خیلی بده ( یادم نیست ) نیومده امروز .

منم دویدم اومدم پیش بچه ها گفتم بچه ها زنگ سوم کمالی نیست هووووووورااااااااااا. همه گفتن می دونیم !

وای چقدر ضد حال ! گفتم آخه از کجا ؟ کی گفته ؟

بچه ها : یه دختره اومد گفت کمالی نیومده .

بیست دقیقه ی آخر زنگو با چند تا از بچه ها شطرنج بازی کردم .

مهلا گفت من هیچی بلد نیستما ! بهم یاد بده . منم همه رو بهش گفتم و بهش یاد دادم .

بعد شروع کردیم به بازی . با دو سه تا حرکت ماتش کردم .

همشون می خندیدن . خوب مهلا اولین بازیش بود .

یادش به خیر یه زمانی چقدر شطرنجم خوب بود !

کلاس پنجم مدال نقره آوردم تو منطقمون .

اگه بقیه بچه های گروهمم مثل من بازی می کردن طلا می آوردیم می رفتیم واسه استان .

از 5 تا بازی 4 تاشو بردم آخریشو مساوی کردم .

اما بقیه بچه های گروهم دو سه تا باخت داشتن .

واسه این دیگه امتیازمون اومد پایین .

بگذریم ...

غزاله گفت حالا بیا با من بازی کن .

اونم تو دو تا حرکت مات کردم گفت ئههههههههههه این جوری بازی نکن بابا یه جوری بازی کن بذار منم دو تا حرکت بکنم بعد ماتم کن .

الهی دلم سوخت گفتم باشه . یه جوری رفتم که بازی کش دار شه .

با وزیرم داشتم دونه دونه مهره هاشو می زدم . یه دفعه خیلی بامزه و مظلومانه مثل این بچه کوچولو ها با بغض نگاه کرد گفت این چیه ؟پس چرا من از اینا ندارم ؟! مردم از خنده . گفتم ایناهاش این وزیرته خوب تو نمیاریش تو بازی چی کار کنم !

زنگ دوم جبر داشتم . صدام کرد گفت عامری بیا پای تخته . گفتم میشه من نیام ؟

- میشه دو تا منفیا !!!

+ واسه چی خانووووووووووم ؟!!!!!!!! اون یکی واسه چیه ؟

- نداشتن تمرین

+ کی این ترم ؟!!!!!!!!!!!!

- نخیر ترم پیش .

+ باشه باشه خانوم میام حل می کنم .

- تمریناتو نوشتی یا نه ؟!

+ نه !

سریع واسم منفی گذاشت نامرد . گفتم خانوم میشه بشینم ؟

- بشین .  

بزغاله صادراتی نمی فهمم چرا اینقدر بهم موج منفی میده !

بعدش صد بار به خودم فحش دادم که چرا منم عین آدم مثل بقیه ی بچه ها نمی شینم از رو گام به گام بنویسم . چرا منم نمیرم مثل بقیه از رو دفتر بچه ها کپی کنم !

وقتی وقتمو واسه کپی کردن و نوشتن طوطی وار مسئله ها می ذارم اعصابم خورد میشه !

خب چه کاریه ! معلما که می دونن بچه ها کپی می کنن چرا بی خودی وقت بچه ها رو می گیرن ؟!

حداقل اون وقت کپی کردنو آدم می ذاره یه چیزی می خونه .

اه یه بار نشده من سر کلاس این نیک گو اشکم در نیاد . یا از درس دادنش هیچی نمی فهمم یا بهم منفی می ده یا نمره ی گندی ازش می گیرم یا موج منفیش گاهی اینقدر واسم شدیده که بی هیچ دلیلی دلم بدجور می گیره وقتی می بینمش !

لعیا هی می گفت تو چت شد یهو ؟

اصلا گریم بند نمی اومد . حتی گوش نمی دادم . چون چه فایده ! گوش بدم و نفهمم ! مگه بی کارم اعصاب خودمو از این بیشتر خورد کنم ! وقتی استادمون به این خوبی توضیح می ده ! عیب نداره اونجا می فهمم .

زنگ سوم با فائزه و نازی کلی مسخره بازی در می آوردیم .

از دیوار بالا می رفتیم . رو نرده ها سر می خوردیم . نازی یه چادر بسته بود به کمرش می گفت آی بچم !

کلی شوخی کردیم سر اون قضیه .

کلی راه رفتیم و قدم زدیم تو حیاط .

بعدش منو الهام اومدیم تو حیاط نشستیم یه خورده گپ زدیم .

بعد رفتیم بالا دم پنجره ی کلاس نشستیم و حرف می زدیم .

بعد رفتیم نماز خونه . می خواستیم کارای بد بکنیم .

الهام می خواست یه کم پنکیک بزنه به صورتم .

زدش گفت واییییییییییی چقدر خوشگل شدی !

بعدش تو آینه خودمو دیدم گفتم عوضییییییییییی چی کار کردی ؟!

یه جوری گریمم کرده بود دماغم اندازه ی خرطوم فیل نشون داده میشد .

اونوقت می گفت نههههههههه پاکش نکن خیلی خوب شدی الان نور اینجا بده بری زیر نور آفتاب خوبه گفتم برو بابا با اون گریمت ! خودم بهتر بلدم بزنم . دستمو خیس کردم کشیدم رو صورتم که یه خورده کمتر شه !

بعدشم اومدم خونه .  

 

ج مثل جک :

غضنفر میره ماشینشو بیمه كنه، آقاهه بهش میگه ایشااله هیچوقت از بیمه‌تون استفاده نكنید، غضنفر هم میگه ایشااله تو هم از این پوله خیر نبینی .

 

 

آرزو هایم ...

1. اللهم عجل لولیک الفرج

2. خدایا جون هر کی دوست داری عجل لولیک الفرج

3. آرزو می کنم امسال من و فائزه کنکور فنی قبول شیم کامو از فنی بخونیم .

یه خبراییه حالا بعدا حوصله داشتم می ذارم تو وب .

تصمیمای جدیدی تو کلمه .

 

 

 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 و ساعت 22:10 توسط درناز |
عکسای معصومه به زودی در این وب پخش خواهد شد :دی

 تعطیلات رو خونه ی بابایی اینا بودم .

مامانم اینا رفته بودن مسافرت من نمی خواستم برم .

درس خوندم و اشکالامو از علی پرسیدم .

پنج شنبه دیگه خیلی دلم گرفته بود ... حسابی حوصلم سر رفته بود که ...

مامان خانوم گفتن الان راحله جون اینا میان اینجا .

یه دنیا خوش حال شدم .

آخه خیلی کلافه و دپرس شده بودم .

جاتون خالی یه گابلمه آش رشته هم آوردن .

خیلییییی خوش مزه بود !!!!

از اون آشای توپ توپ !

جمعه هم رفتیم نماز جمعه .

صبح علی خیلی حالش بد بود .

تا این حد که نمی دونست حتی می تونه بیاد یا نه ! اما گفت هر جور شده باید بیام .

نماز جمعه ای که رهبر امامش باشه نباید خلوت و کم جمعیت باشه .

دمش گرم . برادر بسیجی خودمه دیگه .

هیچی رفتیم اونجا داشتم قندیل می بستم . هی از سرما می لرزیدم .

فکرشو نمی کردم تا این حد سردم بشه که !

یعنی سوییشرتمم از رو مانتوم پوشیده بودم مامان خانومم شنلشونو انداخته بودن زیرمون که سرمای زمین کمتر حس بشه .

هی میگفتن اینو بردار بپوش گوش به حرف بکن گفتم نمی خوام رو زمین باشه بهتره .

یه لحظه به خودم اومدم دیدم دارم می میرم از سرما پا شدم وایسادم .

ملت همه از سرما وایساده بودن !!!! تمام خطبه ها و ... اون قسمت های عربی ای رو که رهبر می گفتنو وایساده گوش دادن .

ما کنار یه ساختمون بلندی نشسته بودیم . یه کلاغه هم اون بالا رو به قبله نشسته بود و ... ادامش به سمت مردم بود.

یهو دیدم رو چادر مشکی این دو تا خانوم جلوییم یه چیز سفیدی ریخت ... اه اه اه ...

بیچاره ها گفتن ای واییییی ... همه هم داشتن می خندیدن .

این کلاغ بی چشم و رو هم هی خودشو تکون می داد .

انگار می خواست مانور دمشو بده و آدم بترسونه من داشتم بالا رو نگاه می کردم دختره برگشت گفت حالا بالا رو نگاه نکن می ریزه تو دهنت یه وقت باز رو سرت بریزه که بهتره .

در اوج سرما خیلی می خندیدیم .

من داشتم می لرزیدم که خانوم کناریم گفت الان سرما می خوری که !

کلاه سوییشترمو کشید رو سرم و شنله رو از زیر پامون برداشت گفت خوب اینو بنداز رو دوشت منم قفل قفل بودم اومدم بگیرم خودش کرد تو کلم . بعدشم دکمه های چادرمو بست و گفت آستیناتو بیار روی دستات و دستاتو جمع کن و درجا بزن زود باش ...

درست مثل یه مادر دلسوز ! ازش تشکر کردم منم دیگه داشتم درجا می زدم .

البته نه فقط من خیلیا داشتن این کارو می کردن .

چه سرمایی بود ! اما خوب ... خودش خاطره شد . عشق به رهبره دیگه چه میشه کرد !

یه رهبر که بیشتر نداریم . اونم جونمون به فداش .

وقتی برگشتیم ناهار خوردیم اینقدر سنگین شدم که انگار صدسال نخوابیده بودم .

خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم ساعت هفته !

یه خورده جبر خوندم و بعدشم مامانم اینا اومدن .

یه خورده هم اونا نشستن دیگه نه راه افتادیم بریم خونه .

ستایش چقدر غم انگیز بود ! اون محمده مرد .

البته به درک  احمق !

دلم واسه خانوادش و طاهر می سوزه ... از همه بیشتر طاهر بدبخت .

مختارم خیلی توپه ولی ...

اون اسبا که سراشونو پاهاشونو می زدن !

واقعا یعنی می زدن ؟! آخه مگه آدم چقدر می تونه دلسنگ و بی رحم باشه که واسه یه فیلم حیوون بدبختو اینجوریش کنه !!!

یه جاهاییش خیلی خشن بود من اصلا نمی تونستم ببینم جلو چشمامو می گرفتم .

بی خیال الان تا صبح می شینم نقد و بررسی این فیلما رو می کنم .

بعدش رفتم یه دوش گرفتم .

بعدش اومدم پای کامم تیک تیکو گوش میدادم .

عجب آلبوم توپیه !

اما ترک یازدش خیلی مزخرفه ! خیلی چرت و پرته . اصلا معنی نداره !

ولی یه سوتی بزرگ تو آلبومش داده رو جلد آلبوم اسم یازده تا ترک رو نوشته اما تو سی دی 12 ترکه و در اصل یک ترک که فکر کنم بعد از منو ببخش می شه رو یادش رفته رو جلد بنویسه .

بعدشم داشتم عکسای معصومه رو درست می کردم .

بیچاره صد ساله داده من هنوز هیچ کاری نکردم .

دیگه عکساش تموم شد فکر کنم دیگه بسه . سی و هشت تا شد . البته بدون عکسای شوخیش .

تا ساعت سه سر اونا بودم . بعد می خواستم بخوابم دیدم همه خوابیدن صدای زوزه ی باد هم بدجور می اومد .

همش پنجرم صدا می داد انگار یکی داشت از پشت پنجره در می زد .

جرات نداشتم برقو خاموش کنم خیلی می ترسیدم . با لامپ روشنم که خوب خوابم نمی برد !

اومدم نشستم سر این دین و زندگی نفرین شده خوندم تا ساعت سه و نیم .

بعد با هزار ترس و لرز لامپ اتاقمو خاموش کردم . رفتم بخوابم .

صدای زوزه ی باد ... تق تق در زدن به شیشه ی پنچره ی اتاقم که گاهی می اومد بعد از این که لامپمو خاموش کردم ممتد شد . خیلی ترسناک بود . هی سعی می کردم به روی خودم نیارم .

پتومو کشیدم رو سرم و خرسمو محکم فشارش دادم قلبم داشت وایمیساد . پنج دقیقه گذشت دیدم دارم سکته می کنم .

صدای هاپ هاپ یه سگ ! زوزه ی باد ! تاریکی ... در زدن اتاقم صدای قژ ... باز شدن یه در تو خونمون !

و ... خوابی که جمعه دیده بودم !

یه پسر خیلی خوشگلو خواب دیدم ! نمی دونم کی بود !  تو بیداری به این خوشگلی تا حالا ندیده بودم ! خیلی مانکن ... تریپش اسپورت بود .

چشماش درشت و خمار ...

من چشم خمار دوست ندارم امام چشمای اون ! نمی دونم !

تو خواب محوش شده بودم . پیش خودم تو خواب داشتم فکر می کردم چقدر چشماش خماره ! این با این چشما چیزی از دنیای دور و برشم می فهمه ؟! یه دفعه انگار ذهنمو خوند و برگشت بهم گفت سر کلاسم نیستی ببینی همش همین جوریم اتفاقا اینجوری درسو بهتر می فهمم و بهم گفت اگه تو هم چشماتو خمار کنی درسو بهتر می فهمی .

اونجا هیچ کس نبود ! انگار یه حیاط خیلی بزرگ بود ! مثل حیاط های مدرسه های خیلی بزرگ !

هوا گرگ و میش بود تقریبا داشت تاریک تاریک می شد .

می ترسیدم اما دوست داشتم بدونم اون کیه ! یه کیفم کج رو شونش بود !

منو داشت می برد یه جا و می گفت نترس ...

یه اتاقکی مثل یه کلبه خرابه ! تاریک تاریک بود منو برد اونجا یه گربه یهو پرید جلو پام جیغ کشیدم !

یهو دیدم یه رخت خواب سفید رو زمینه برگشتم دیدم نیست ! درم روم قفل شده بود .

بعد تو خواب یه حسی بهم می گفت این رختخواب مرگته . رختخواب ابدیته ، انگار کفنم بود !  و یه حس دیگه ای می گفت اون پسره هم انسان نبوده و تو جلد انسان اومده انگار ازرائیل بود !

همون موقع از شدت ترس از خواب پریدم .

هیچی دیگه دیشبم با اون صدا ها هی این خوابه هم تو ذهنم می اومد ترسمو صد برابر می کرد .

حتی جرات نداشتم پاشم برم پیش مامانم اینا . قلبم دیگه واقعا داشت وایمیساد .

چشمام به در بود و ... حس می کردم هر لحظه ممکنه اون پسره بیاد درو باز کنه و جون منو بگیره !

انگار اون پشت در اتاقم بود !

خیلی ترسناک بود .

بلند شدم رو تختم نشستم هی درو دیوارو نگاه می کردم حسابی خیالات ورم داشته بود .

خدا  خدا کردم که چشمامو باز کنم ببینم تو اتاق مامانم اینام .

با یه ترسی دویدم سمت در اتاقم . درو باز کردم کسی پشت در نبود و دویدم سمت اتاق مامانم اینا درو باز کردم رفتم تو . مامانمو صدا کردم گفتم میشه اینجا بخوابم ؟

- چی شده ؟!

+ هیچی یه صداهایی میاد صدای زوزه ی باد و قژ قژ در و در زدن و … می ترسم .

( آخه تو خونه ی ما دری هم نیست قژ قژ کنه !!!!!!!!!!!!!!!!!! )

خلاصه خوابیدم . فکرشو بکنین رو یه تخت چهار نفر … من و مامان و بابام و محمد .

بازم می ترسیدم . دستای محمدو گرفته بودم و بغلش کرده بودم .

خیلی سخت و دیر خوابم برد !

امروز به معصومه داشتم می گفتم دیشب داشتم عکساتو درست می کردم یکی از عکساتو دیدم تو یه عکس دیگه هم استفاده کردم به دلم نشست برداشتم رنگ مانتوتو با زمینه ی طبیعتش که سبز بود ست کردم و سبزش کردم .

بعد دیدم چشماتم سبز شه قشنگه . خیلی خوشگل شدی .

گفت دوباره گند زدی تو عکسم ؟

- نه بابا گند چیه ؟ خیلی خوش گل شدی واقعا که !

برگشت رو به فاطمه گفت خیلی این بی شعووره !

برداشته کلمه انداخته رو کله ی یه خره و....

یه عکسی رو گفت ! همونی که اصلا نمی خواستم ببینه و تصمیم داشتم پاکش کنم .

گفت حالم به هم خورد خیلی از دستت ناراحت شدم

بیچاره حق داره خوب !

زنگ اول ورزش . بی خیال توضیحش ...

زنگ دوم جبر ... اشکم در امد ! آخه یه سوال بود اصلا تو کتم نمی رفت ! حالیم نمیشد اعصابم ریخته بود به هم

زنگ سوم ...

دین و زندگی . امتحان گرفت . خوب دادم .

بعدشم خونه .

امروز یک شنبه :

معصومه گیر داده بود آدرس وبلاگمو بدم بهش .

گفت حدیثه خبرا رو بهم می رسونه گفته که از ما هم نوشتی !

خلاصه منم می خواستم اذیتش کنم گفتم نمی دم .

قهر کرد  آخر سر هیچی دیگه باج آشتیش آدرس وبم بود که بش دادم .

اوف اوف ....... چقدر ناز داره خانوم ! کلی نازشو کشیدم هی عشوه اومد ...

هی نازشو کشیدم هی عشوه اومد

چشم ابرو واسه من می نداخت بالا بلا .

ای حدیثه ی نامرد  مگه بهم قول نداده بودی از چیزایی که تو وبم در مورد فاطمه و معصومه می گم بهشون نگی ؟

خبر چین فوضووووووووووووول  

معصومه اگه الان داری خاطرمو می خونی کوفتت بشه من که راضی نیستم .

بگذریم ...

حسابان . خوب بود خوش گذشت .

شیمی . سلام رسوند .

هندسه ...

چی بگم ! اونم خوب بود اما ! خیلی کلاساش خشکه خیلی ...

بازم حسابان . خوب بود .

بعدشم فیزیک .  خوش به حال پسرایی که دانش آموز آقای بهرامین

واقعا فیزیکشونو کمتر از نوزده بشن خیلی خینگن . این جور که این کار می کنه !

اگه من از اول سال باهاش کلاس می داشتم و دانش آموز خودش بودم الان این وضعم نبود !

جوک امروز :

سری بعدی می خوام همه ی عکسای معصومه ( مخصوصا اون چیزداراشو ) بذارم حالشو ببرین

معصومه تقصیر خودته بهت گفته بودم عکساتو تو اینترنت و مترو پخش می کنم جدی نگرفتی

( اوه اوه معصومه این خاطره رو بخونه تو مدرسه سر به تنم نمی ذاره که بخوام خاطره ی بعدی رو بنویسم . )

آرزو های امروز :

1. اللهم عجل لولیک الفرج

2. امیدوار دل معلم فیزیکمون خیلی نشکنه ( جریانش مفصله توضیحشو بعدا می دم )

3. سلامتی امام زمان و رهبر .

 

  



| *| نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 و ساعت 19:43 توسط درناز |
چمیدونم چه عنوان مطلبی ! خاطره دیگه ...

شنبه :

خبر خاصی نبود سلامتی .

یک شنبه :

زنگ اول حسابان داشتیم . نیومد .

واااااااااای چه خبر خوشی بود ! آخه زنگ آخرم حسابان داشتیم .

یعنی زنگ آخرم پرید .

کل زنگو با مهلا با هم صحبت می کردیم .

زنگ بعدش شیمی . بعدش هندسه . بعدشم ...

بعدش نمی دونستیم چی کار کنیم ! تا بریم خونه و برگردیم بریم کلاس تقریبا یه زمان می گرفت و ...

من و ریحانه به این نتیجه رسیدیم که یه راست بریم آموزشگاه پایینش بشینیم درس بخونیم ولی قبلش بریم یه چیزی بخوریم .

ساندوچی ای که همیشه می رفتیم بسته بود !

ریحانه گفت دم آموزشگاه یه جا هست پله می خوره می ره پایین ... اونجا پیتزا میتزا داره .

- وای نهههههه معلوم نیست چه جوریه اونجا !

+ آره منم فکر نکنم خوب باشه .

تصمیم گرفتیم بریم فروشگاه اتکا یه چیزی بخریم و بریم آموزشگاه بخوریم .

تا فروشگاهو پیاده رفتیم .

چند تا کیک و آبمیوه خریدیم .

بعدش اینقدر رفتیم رفتیم ... ریحانه گفت الان می رسیم من کودنم عقلمو دادم دست کی ...

عین خر هی داریم راه می ریم فکر کردم منظورش از الان می رسیم ایستگاه اتوبوسه !

یهو دیدم رسیدیم آموزشگاه !

بعد رفتیم بالا تو کلاس نشستیم کلی گفتیم و خندیدیم .

درست یادم نیست اما ... خیلی خیلی خندیدیم .

من خیلی خوابم می اومد ریحانه گفت خوب همین جا بگیر بخواب !

گفتم آهان رو این صندلیا ؟! کلی خندید گفت رو میز بهرامی بخواب .

گفتم فکر خوبیه . مانتومم دربیارم و یه زیر شلواریم بپوشم .

این آشغال چیپس و کیکا رو هم می خوای بریز همین جا .

بهرامی بیاد قیافش دیدن داره ! رو میزش که یه نفر خوابیده کلاسم که به گند کشیده شده .

چه شود !!!

دو شنبه :

از مدرسه اومدم خونه کسی نبود . زنگ زدم مامانم فهمیدم رفتن ختم یکی از فامیلای دورمون .

یعنی خیلی هم دور شاید نه ولی ... دختر خاله ی مامان بزرگم می شد .

طبق معمول بنیامین گذاشتم و خودمم افتادم رو تخت .

بعدشم پا شدم یه خورده با رقص اتاقمو مرتب کردم .

عادتمه . مرتب کردن اتاقمو همراه با موزیک و رقص انجام میدم .

یه خورده گذشت دیدم اوووووووههههههههه دیر شد .

ساعت یه ربع به سه بود . منم سه و نیم کلاس داشتم .

خدا خدا می کردم که دیر نرسم یه وقت !

ساعت سه و سی و پنج دقیقه بود که من تازه نزدیکای آموزشگاه رسیدم .

وقتی رسیدم دیدم استاد هنوز نیومده . ریحانه هم واسم کنار خودش جا گرفته بود .

طاهری اومد . مثلثاتو می خواست درس بده گفت می دونم هیچی یادتون نیست پس از پایه ی پایه شروع می کنم .

به نظرم مسخره بود . حتی صد و هشتاد درجه می شه پی و ... زوایای منفی و مثبتم داشت توضیح می داد .

همه چی رو ...

پیش خودم می گفتم این اینجوری بخواد درس بده که نمی تونه تا شیش و نیم حتی به اول فصل مثلثاتمونم برسونه همش مال سالای پیشه که !

اما ... این بشر واقعا تدریس و مخش فوق العادس !!!!!!!!!!

مثلثاتو که تا یه جایی از کتابمون درس دادهیچ چندین سوالم ازش گفت اونم هیچ ... براکت رو که مثلا خیر سرمون ما خوندیم تموم شده چون هنوز تو آموزشگاه درسشو نداده بود درس داد .

ساده ترین مثال و اولین مثالی که زد همون چیزایی بود که ما تو مدرسه حل می کردیم !

بعدش دیگه تستای کنکور و سوالای آبدار برامون حل می کرد .

ساعت شیش و نیم که کلاس تموم شد حس می کردم داره از مخم دود بلند میشه .

طاهری گفت کیا الان با من کلاس جبر دارن ؟ برن کلاس شماره ی 13 .

جبرم فوق العاده درس می داد .

منی که اینقدر از درس بدم میاد و داشتم از خستگی می مردم خیلی مشتاق بودم سوالایی رو که می گفت رو جوابشو پیدا کنم یا گوش بدم ببینم جوابش چی میشه . خیلی جالب بود .

مثلا یه سوال می داد می گفت خوب رابطه ی اول ؟ همه یه چیزو می گفتن می گفت کاملا درست به چه دلیل ؟

حالا یه دلیلی می گفتیم میگفت بله آفرین درسته .

همه ی رابطه ها رو اینطوری می کرد بعد می اومد می شست رو صندلیش و می گفت همه ی جواباتون غلط بود و بعد یکی یکی جواباشو توضیح می داد .  

یعنی آخرش بود .

یه تست داد هر کس یه گزینه رو می گفت هر گزینه ای رو هم هر کی می گفت ،  می گفت کاملا ... غلطه .

آهان خودشه ... که غلطه . و هر جوابی که بچه ها فکر می کردن درسته اتفاقا غلط بود و خطش می زد و آخر سر از طریق نقض گزینه ها جوابو گفت بهمون .

ساعت هشت کلاسمون تموم شد . با ریحانه از در کلاس که اومدیم بیرون یه نفس عمیق کشیدم گفتم ای وای مخم مخــــــم مخم ...

ریحانه هم زد زیر خنده گفت واقعا !

بنیامین اینجا بنیامین آنجا بنیامین همه جا ...

اما دیگه چشمام سیاهی می رفت .

چقدر سرد بود هوا ... منتظر اتوبوس بودم . یکی دیگه از بچه های کلاسمون هم منتظر بود .

یه کم وارد بحث داغ نمرات درخشانمون و کارکرد مدرسه و سختی درسا شدیم  .

تو اتوبوسم راجع به هم همین جور چیزا بحث می کردیم .

اون جلو دو تا پسره نشسته بودن کنار هم عین بز داشتن ما رو نگاه می کردن .

حالا خوبه خیلی آروم حرف می زدیم و تریپ مریپمون جلف نبود !

بیشعورا انگار داشتن تلویزیون تماشا می کردن یه لحظه هم اون چشای ورقلمیدشونو درویش نمی کردن که !

اعصابم خورد شده بود . خدا رو شکر یه ایستگاهی یهو یه گونی آدم ریختن تو اتوبوس و جلومون وایسادن دیگه نمی تونستن ما رو ببینن . خدا رو شکر این دختر قرتیا نجاتمون دادن دیگه نگاهای کثیفشون رو اونا بود .

ساعت 9 شب خسته و کوفته رسیدم خونه . شام خوردم و گرفتم خوابیدم .  

سه شنبه : خفل خاصی نفود .

یادم نیست ...

چهار شنبه : اونم خیلی یادم نیست .

پنج شنبه : ناراحت بودم ...

آخه .. الهام گریه کرد . خیلی پکر بود یه خورده باهاش حرفیدم فهمیدم صبح ماامان و باباش بهش گفتن تو هیچی نمی شی با این درس نخوندنت . همش یا می ری بیرون یا خوابی .

منم کلی دلداریش دادم .

جمعه : رفتیم خونه ی مامان خانم مهمونی . راحله جون اینا و عمه مهران و بچه هاشون بودن .

مریم دختر عمه مهران یه پسر داره واییییییییییییییییییییی ... چه عشقیه !

مثل برف ... نه شایدم سفید تره !

زیبایی بیش از حدش به کنار ، خیلی فهمیده و با شعور و آقاست .

هم سن محمده ولی ... صد برابر سنش می فهمه .

مامانش تعریف می کرد یه سوالایی می کنه که خدا می دونه !

اصلا عقلش به یه چیزایی می رسه که ... شاید خیلی از آدم بزرگا هم عقلشون نرسه .

خیلی خوش گذشت .

شنبه :

روز نحس ...

جاشه که بگی آی زندگی می می رمو عمرمو می گیرم ازت ...

کارنامه ها رو دادن .

زنگ اول ورزش ، مدام چشمام به در بود ببینم مامانم کی میاد!

من و فائزه رفتیم پیش مشاور ازش خواستم معدلامونو بهمون بگه .

اونم گفت الان وقت ندارم زنگ تفریح بیاین .

یه زنگ انتظار ...

دلمون مثل سیر و سرکه می جوشید .

زنگ تفریح رفتیم تازه گفت اسماتونو بگین برم ببینم . بعدا بیاین بپرسین .

فامیلیمو گفتم گفت اسمت ؟ گفتم درناز .

گفت درناز فامیلیته ؟ فائزه زد زیر خنده گفت اسمشه بابا خانوم !!!

گفت ئـــــــه ؟ درناز اسمته ؟ بیشعور یه جوری می گفت انگار فحشه !

اصلا یه جوری می گفت انگار تاحالا نشنیده . خودم قبلا چند بار اومده بودم خیر سرم پیشش مشاوره تحصیلی .

زده رو دست من آلزایمرش .

خلاصه سر زنگ جبرم هر کاری می کردم حواسم به درس باشه بدون این که حواسم باشه حواسم هی پرت نمره هام و کارنامم می شد .

همش ذهنم مشغول بود !

اومدم جلو نشستم . باز یه کم بهتر شد .

زنگ تفریح مامان فائزه رو دیدیم و فائزه کارنامشو از مامانش گرفت دید .

ایییییییییییییییییییوللللللللللللللللل !!!!!!!

مامانش بهش می خندید !!!

گفتم حالا من مامانم بیاد ببینه معلوم نیست چه عکس العملی نشون میده !

خلاصه گذشت و نیومد ...

زنگ نماز رفتیم داشتم دنبال مامانم می گشتم فائزه گفت بیا مامانت .

دیدمشو بهش گفتم معدلمو می دونم از مشاورمون پرسیدم .

خلاصه رفتیم پیش ابهری ، کارناممو داد دست مامانم وقتی دیدم داشتم از خجالت آب می شدم !

کلی نمره های افتضاح !

ابهری گفت خوبه دیگه !

مامانم گفت آخه این چه نمره هاییه ! نزدیک دو نمره اختلاف معدل در عرض یک سال ؟!؟!؟!

ابهری گفت چرا درناز ؟

- نمی دونم خانوم ! فقطم من نیستم بچه هایی که پارسال معدلاشون هیجده و خورده ای شده بود حالا برین ببینین چقدر نذر کردن که معدلشون بالای پونزده شونزده شه !

گفت آره ! دیدم نمره ی بچه ها خیلی پایین بود ! آخه چرا ؟

انضباطمم 19.5 د اده بودن ! بدون دلیل !!!!! مامانم ازشون دلیل می خواسته گفته من که قبلا اومده بودم شما گفته بودین خیلی دختر خوبیه ! انضباط قبلیشم عالی داده بودین !

ابهری : منم نمی دونم خانوم برین یه روز دیگه بیاین بهتون بگم . لابد یه دلیلی داشته دیگه !

به فائزه هم نوزده و نیم داده بودن خیر ندیده ها .

بیچاره فائزه . دیگه بی آزار تر و مثبت تر و خانوم تر از اون کی آخه ؟

زنگ که خورد من و الهام باز باید می موندیم .

الهام گفت پنج شنبه ظهر که رفتم خونه دیدم بابام یه نامه برام نوشته گذاشته رو میزم تو اتاقم .

ازم بابت حرف صبحش عذر خواهی کرده بود و گفته بود بیا شرکت فلانی هم اومده با هم می گیم می خندیم .

گفتم دیدی دوستت دارن ؟

نشسته بودیم گوشه ی حیاط . همه بچه ها رفته بودن سر کلاس یا خونه .

ابهری اومد گفت شما کلاس ندارین ؟ آهان ندارین .

درناز من بابای تو رو درستش می کنم .

- خانوم بابای منو ؟!؟!؟!؟

داشتم شاخ در می آوردم آخه ... یعنی چی ! بدو بدو اومده می گه باباتو درستش می کنم .

+ آره دیگه مامانت می گفت خیلی حساسه رو نمره هات ...

- اوووووووووه بله خیلییییییییی ...

+ خب حق دارن ! معدلت اصلا خوب نشده ! هفده و بیست و یک !!! این چه معدلیه !

تو اگه خودت بچه داشتی بچت درسش اینجوری بود چی کار می کردی ؟

- من هیچی خانوم هیچ کاریش نداشتم . واقعا چیزی بهش نمی گفتم چون می دونستم اون بیچاره جون خودشو کنده دیگه این نمره هاشه حالا هر چی که هست هست فدا سرش . من اگه بچه داشتم کاملا آزادش می ذاشتم .

+ آفرین خب کاری می کنی اصلا نسبت به بچت سخت گیر نباش خیلی خوبه . سخت گیری مامان و بابات یه تجربه ای میشه واسه بچه داری تو. ( با خنده )

واقعا منم نمی دونم چرا بهت نوزده و نیم دادن ! تو هنوزم از نظر من هیچ مشکلی نداری من همواره می گم که تو هیچ مشکلی نداری . حالا بیا بریم من یه صحبت خصوصی با تو دارم .

رفتیم دفتر الهامم دنبالم می اومد دست همو صفت گرفته بودیم . تا تو دفترم رفتیم . الی با رضایی کار داشت .

ابهری گفت یامی بیرون باش . بعد دفتر انضباطی رو باز کرد نگاه کرد گفت آره تو هیچ مشکلی نداری !

نمی دونم ! بعدشم یه چیزی بهم گفت ولی گفت جایی نگیا !!! اینم چون تو دختر خوبی بودی بهت گفتم .

منم نمی تونم بگم چی گفت چون بچه ها میان می خونن می فهمن سه میشه .  

بعد خبرش تو مدرسه می پیچه ابهری میاد یقه منو می گیره

بعدش با الهام تو حیاط راه می رفتیم .

خیلی حال داد هوا بوی نم گرفته دوباره دلم گرفته من و بارون هر دوتامون صدامون یه کم گرفته ...

راه می رفتیم و هی اینو می خوندیم اونم با احساس تموم و با همون ادا اصولایی که بنیامین سر خوندنش در آورده بود .

دولا شده بودیم و با احساس تموم دستمونو مشت کرده بودیم و درست مثل یه خواننده ای که داره تو کنسرت ترانه ای رو در اوج احساس اجرا می کنه شعر می خوندیم که یهو مثل دیوونه ها وسطش زدم زیر خنده و از شدت خنده وسط حیاط ولو شدم .

الهامم از خنده ی من هی می خندید می گفت چیه آخه نه به این که با شعرای بنیامین گریه می کنی و کلی می ری تو حس نه به این خندت !

گفتم دارم به این می خندم که تصورشو بکن الان یهو ابهری بیاد تو حیاط ما هم این ته تو اوج رویا در حال اجرای کنسرتیم !

این همه تعریفی که الان ابهری ازم کرد ... با اجرای این کنسرت خیالی دود می شه می ره هوا !

بعدشم رفتیم نشستیم یه اسنک خریده بودم بودم با هم خوردیم و ...

و ...

شعر می خوندیم . الهام می گفت تو صدات خیلی قشنگه به شوخی گفت می خوای برو خواننده شو .

گفتم هو هو ... ! چند ساله دارم سر آهنگساز شدنش جون می کنم . همین مونده برم خواننده شم !!!

خلاصه حرف زدیم و ... گفتیم و ...

و ...

و ...

صحبت می کردیم .

در مورد ...

خاطرات گذشته ...

و ...

این که ...

چقدر کارای بنیامین جانسوزه ! چقدر پاک می خونه .

این که اگه عاشق نبود هیچ وقت یه سوپر استار نمی شد .

این که عشق با آدم چه ها که نمی کنه .

و ...

ترانه ها و شعرای استاد بزرگ ادب ، استاد فرید احمدی ...

به افتخارش دست دست ...

و ...

خاطرات گذشته

و ...

گذشته

و ...

شبایی که شاید ...

و ...

به شما فضولا چه ؟

و ...

د آخه چی کار دارین من و دوستم با هم چیا گفتیم ؟

الهام پارسال بهم یه قولی داد ... قول داد ...

که ... اون ... حقیقت پیدا کرد . چیزی که تصورشم نمی کردم .

چیزی که واسم مثل یه رویا بود .

و امروز بهم قول داد .

اما قولی که ... کاملا محاله و ...

حتی اگه قرار باشه بشه هم من ... نمی تونم . چون میدونم سخته ... سخته ... نههههه

تو نماز خونه رفتیم و کنار شوفاژ بغل هم نشسته بودیم .

الهام بهم امید می داد این که تو می تونی ... بالاخره یه روزی می تونی وارد آهنگسازی شی .

و گفت که مطمئنه من اگه واردش شم می ترکونم .

خودممم یه روزی این اطمینانو داشتم الانم دارم . اما ...

زمان می گذرد و من ...

آب شدن و پرپر شدن لحظه های جوانیم را کنار اثبات و مسائل به درد نخور و مزخرف دروس ریاضی حس می کنم .

با ترانه هام ... با احساساتم با موسیقی ای که توی ذهنم می سازم و با ساز نداشتم ...

حیف که کسی جز خودم نمی دونه چه زیبایی هایی رو می تونستم با عشقم به این دنیا هدیه کنم .

سر چی ؟

خودکامگی خانواده .  خشک مذهب بودنشون .

خیلی عذابه ! خیلی ...

این که آدم تو یه خونواده ی خشک مذهب باشه .

موسیقی حرام .

مانتو ... از سقفو رو بالا آخ آخ پوشیده و غیر پوشیده نداره که ! فقط هرزه ها می پوشن .

د آخه چیزی نیست تو این دنیا که اینا بش گیر ندن !

نه مادر حرفتو می فهمه ، نه پدر ، نه مادر بزرگ ، نه پدر بزرگ .  دایی هم که از این برادر بسیجی ها

تو کل دور و بریام تنها کسی بیشتر از همه احساس می کنم شاید بتونه کمی منو بفهمه خالمه .

دوسش دارم خیلییییییی .

اما ...

یه بار یه موضوعی پیش اومد که فهمیدم همه ی دور و بریام فکر می کنن من آدما رو فقط واسه خودم و واسه خودخواهیام می خوام .

دلم خیلی شکست اما ! ...

تنها دلخوشیم اینه هرچقدر تو این دنیا از نظر افراد هم عقیده تو خونواده بی کس بودم خدا که می دونه من چه جوریم . خدا می دونه آره اصلا اگه من خود خواهم اگه من بدم قرتیم ... چون موزیک و ترانه و عشق رو دوست دارم ، بدم چون دوست نداشتم رشته ی زوری بخونم ، بدم چون یه کم آزادی می خواستم ،بدم چون فرصت انتخاب راه زندگی خودمو می خواستم ،  بدم چون حوصله ی درسو ندارم ، بدم چون دوست دارم همش پای کامپیوتر باشم بدم به هر دلیل دیگه ای ....

خدا می دونه .

خدا جون همش اون دنیا با تو . خدای من نامرد نیست که هم این دنیا بهم بی کسی ( از نظر هم عقیده بودن )  بده هم اون دنیا .  

خوبیش اینه دوستام فرشتن .

فائزه ، الهام ، فاطمه ، معصومه ، لعیا ، حدیثه ...و و و ...

 نمی دونم چرا اینسری اینجوری نوشتم !

دلگیر بود ببخشید . دلم پر بود .

نمره ی کامپیوترم بود فقط که بیست بیست شدم .

امروز داشم فکر می کردم اگه الان رشته ی کامپیوتر بودم چقدر می تونستم موفق باشم .

موسیقی که جای خود دارد . اما خوب چون تو همچین خونواده ایم اونو فقط گذاشتم واسه رویاهام و ...

واسه خیالم و ... بازم واسه خیالم .

که تو خیالم و تو ذهنم ملودی هایی رو که می سازمو نگه دارم اما گاهی یادم می ره .

حیف ! سواد نوشتنشونو ندارم . حیف !

یادمه چند ماه پیش گفته بودم شرط ورود به این وبلاگ فقط خندست .

دوست دارم مردمو فقط بخندونم ! نمی دونم چند نفر میان می خونن .

اصلا واسم مهم نیست . شاید هیشکی . شاید یکی ... شاید دو تا ...

شایدم خیلیا اما صداشو در نمیارن !

جک : تا اطلاع ثانوی حال بنده خودش جک می باشد .

آرزو ...

1. اللهم عجل لولیک الفرج .

2 و 3 ... یه حسی دارم ! انگار دیگه آرزو هام از لغات و کلمات نا امیدن  !

می تونم بگم در دایره ی کلام نمی گنجد .

شهادت حضرت رسول (ص) رو هم تسلیت می گم .

خوش باشید .

 



| *| نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389 و ساعت 19:45 توسط درناز |


dornaz-72

درناز

dornaz-72

http://dornaz-72.blogfa.com

دفتر خاطراتم

دفتر خاطراتم

دفتر خاطراتم

دُر اوست....
درِ ناز اوست و من یک صدفی ...
در میان دریای احساس ...
در دلم می پرورانم من دُری...
پر تلاءلوءتر ز صدها الماس

دفتر خاطراتم

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog